تبلیغات
تصاویر جالب و مطالب بسیار زیبا - مطالب mohandes muosavi.h
 
چهارشنبه 8 شهریور 1391 :: نویسنده : mohandes muosavi.h

جنگلبان


نویسنده: آرمین دیلمانی

         باد به شدت می وزید و دانه های درشت برف را به کلبه کوچک می کوبید. مثل پسربچه شر و سمجی به همه طرف برف پرانی می کرد و می خواست هر چه زودتر مسافرانی که جایی برای ماندن نداشتند را منجمد کند. چند شب بود که کولاک امان نداده بود. تمام زمین یکدست سفیدپوش شده بود. دیگر تشخیص راه و بیراه دشوار شده بود. خوشبحال گرگ ها! چوب بر سیبیلو با آن پالتوی پوست موش کورش نیز هر صبح می آمد و صدای اره برقی اش را بلند می کرد. اگر جنگلبان می فهمید پوستش را می کند و با کاه پر می کرد!

اما حالا که شب بود، فقط باد زوزه می کشید و خنجر های یخ زده اش را از لابلای الوار های پوسیده ی کلبه کوچک  پیرزن، به پشت گردنش می زد. او نیز مدام مجبور بود روانداز کوچکش را بالای گردنش بیاندازد و وقتی کمرش احساس سرما کرد دوباره آن را پایین بیاورد. باید از چوب بر خواهش می کرد کمی کلبه اش را تعمیر کند. اما او هیچوقت بدون مزد کاری نمی کرد.پیرزن هم که پولی نداشت. کمی روی صندلی اش جابجا شد و سرش را روی  دست های چروکیده و لاغرش که روی میز بودند گذاشت. چقدر گرسنه بود. چند روز بود که هیچ چیز نخورده بود. کاش نانوا کمی مروت داشت. دفعه پیش که برای گرفتن قرصی نان پیش او رفته بود، نانوا گفته بود که تا حسابش را صاف نکند، چیزی به او نخواهد داد. پیرزن هم دست از پا دراز تر برگشته بود. اگر جنگلبان بود، حتما پول لازم را به او می داد.

سرش را بلند کرد و به اطراف کلبه نگاهی انداخت  تا چیزی پیدا کند  و بجای پول به نانوا یا چوب بر بدهد. جلویش یک قفسه چوبی کوچک بود که از لای در نیمه بازش می توانست چند ظرف چینی ترک خورده را ببیند. سرش را چرخاند و به ذغال های نیمسوخته شومینه نگاه کرد. چهره سالخورده اش را در هم کشید و به آرامی از روی صندلی بلند شد. لنگان لنگان به سمت آن رفت. انبر را برداشت، یک دستش را به کمرش زد و خم شد و شروع کرد به سیخونک زدن به ذغال ها. وقتی خاکسترها ناامیدانه گر گرفتند، پیرزن انبر را به دیوار تکیه داد و سرش را بلند کرد و به قاب عکس کوچکی که روی طاقچه بود نگاه کرد.

تصویر سیاه و سفید، یک مرد جوان و تنومند را نشان می داد که روی اسکله ای جلوی یک دریاچه بزرگ ایستاده بود و پاچه های شلوارش را تا زانو بالا زده بود. از پررنگ تر بودن قسمتی از جلیقه و پیراهن او، کاملا مشخص بود که خیس شده است. در یک دستش قلاب ماهیگیری بلند  که به شانه اش تکیه داده شده بود ، و در دست دیگرش ماهی بزرگی به اندازه عرض سینه اش را نگه داشته بود. و بخاطر این موفقیت بزرگ ، به پهنای صورت می خندید. دیدن قهقهه آن مرد، نه تنها پیرزن را خوشحال نکرد، بلکه غباری از غم بر دلش نشاند. آخر اوشوهرش بود که چند سال پیش مرده بود.

پیرزن برگشت و به میز چوبی ساده ای که وسط کلبه گذاشته شده بود چشم دوخت. کنار میز یک صندلی سخت بیشتر نبود که تا چند دقیقه پیش روی همان نشسته بود. صندلی دیگری هم داشت که متعلق به شوهرش بود. اما آنرا قبلا سوزانده بود. کمی آنسو تر، سمت راست میز، که بیشتر کلبه را اشغال کرده بود، تخت سفت و ناراحتی بود که لحاف چهل تکه کهنه ای روی آن مچاله شده بود. قبلا کنار تخت یک میز کوچک داشت که آنرا هم... . اگر جنگلبان بود برایش هیزم تهیه می کرد و نمی گذاشت هیچکدام را از دست بدهد.

 پس هیچ چیز نداشت که بجای پول به چوب بر یا نانوا بدهد. اما مثل همیشه نگاهش به سمت حلقه طلایی گران قیمتی معطوف شد، که در انگشت لاغرش لق می خورد. نه! این تنها یادگار شوهر مرحومش بود. نمی توانست آنرا از خود دور کند. برای این که فکر فروش حلقه از سرش بیرون رود، تصمیم گرفت یک نوشیدنی گرم برای خودش درست کند. چای کاج، همیشه آرام اش می کرد. کنار شومینه صبر کرد تا پشت اش کمی گرم شود. سپس آرام جسم نحیفش را به سمت قفسه ظروف کشید. در آن را باز کرد و رویش را برگرداند. نمی خواست چشمش به دو کاسه ترک خورده، یک کتری سیاه شده و لیوان سفالی آبی، که رنگ جای جای آن کنده شده بود، بیاوفتد. کور کورانه درون قفسه دست کشید و بعد از بی خانمان کردن یک عنکبوت، کتری و لیوان را برداشت و در قفسه را به هم کوبید. صدای آن انگار چیزی را در گوش پیرزن فریاد کرد. چون او برای چند لحظه با نا امیدی به دیوار پر از درز روبرویش چشم دوخت. او که آب نداشت! و تا چشمه نزدیک کلبه اش هم کلی راه بود. آنهم در این برف و بوران! سپس لبخند کوچکی بر لبان بیرنگ اش نقش بست، که نه از سر شادی بود. با خود فکر کرد اتفاقا تنها چیزی که دارد آب است.

به سمت در قدم برداشت. به میز که رسید لیوان را روی آن گذاشت و با کتری جلوی در بسته ایستاد. اگر جنگلبان بود نمی گذاشت ذخیره آب اش تمام شود. به محض اینکه در  را باز کرد، باد و برف که پشت در کمین کرده بودند چون دزدان ویرانگری به کلبه کوچک هجوم آوردند و به سر و صورت پیرزن سیلی زدند و برف هایی که به در تکیه زده بودند، بی تعارف روی پادری کهنه و کثیف ولو شدند. پیرزن چهره اش را در هم کشید و چشمانش را تنگ کرد تا دانه های تیز برف به آن ها وارد نشود. با شجاعتی که در خود سراغ نداشت، قدمی به بیرون نهاد. پاهایش تا ساق در برف فرو رفت. در را پشت سرش بست. صورتش می سوخت و سرما تا مغز استخوانش نفوذ می کرد. سعی می کرد هرچه زود تر این شکنجه را تمام کند. پیرزن نمی توانست تکان بخورد. مثل بید می لرزید و کتری در  دستش تکان می خورد و تلق و تولوق می کرد.

در کتری را باز کرد و روی برف ها انداخت. کمی خم شد و با دستش شروع به ریختن برف در کتری کرد. پیرزن سعی می کرد از لرزش دستان قرمز و سوزناکش جلوگیری کند. با این حال  بیشتر برف ها از دستش به زمین می ریخت. پس از چند دقیقه که کتری پر شد، او برای هدف دوم خویش به پیش رفت. برگ کاج! اما چیزی که بیشتر از همه می خواست برگشتن کنار شومینه اش بود. هر طور شده خود را به نزدیک ترین درخت کاج رساند. پایینی ترین شاخه آنرا تکان داد تا توده ی برف روی آن بریزد. سپس یک دسته برگ را محکم گرفت و با تمام توان کشید.

همه چیز در چند لحظه اتفاق افتاد. سوزش فجیعی در انگشتانش حس کرد و صدای جیغ بنفش وحشتناکی جنگل را از جا پراند. پیرزن، کتری و برگ ها را پرتاب کرد و ضجحه زنان به دست خون آلودش نگاه کرد. چند قطره روی زمین ریخت و برف های جلوی پایش را چون نمکزاری کرد که در آن لاله روییده باشد. پیرزن ، که اشک هایش قبل از رسیدن به زمین یخ می زدند، روی لاله زار افتاد و ساق های نحیفش تا زانو زیر برف فرو رفت. دیگر نای حرکت نداشت. پا هایش داشتند یخ می زدند و باد همچنان خنجر هایی از جنس یخ را به چشمش فرو می کرد.

اگر جنگلبان بود، نمی گذاشت هیچکدام از این اتفاق ها بیفتد. اما از جنگلبان فقط یک عکس سیاه و سفید روی طاقچه باقی مانده بود.


هر کی نظر نده...!




نوع مطلب : داستان، طنز و کاریکاتور، 
برچسب ها : شعر سنتی، شعر نیمایی، موج نو، داستان کوتاه، شعر سپید، اخرین سروده، داستان غم انگیز،
لینک های مرتبط :


جمعه 27 مرداد 1391 :: نویسنده : mohandes muosavi.h

 با توجه به ته تحقیقاتی که در دانشگاه منچستر ابجام شده  %80 از کالری بدن رو مغز می سوزونه و یکی از راه های تناسب اندام فکر کردنه. اگه دقت کنید میبینید که بعد از حل کردن چندین مسعله ی ریاضی احساس می کنید که سرتون یه کم درد می کنه و کمی احساس خستگی  میکنید.
این احساس خستگی بخاطر هورمون هاییه که ترشح میشه و میخواد به شما بفهمونه که مغز شما نیاز به استراحت و مواد قندی(گلوکز) داره. این یعنی شما دارید کالری میسوزونید و وزن کم میکنید.
  
 
ولی مشکل از اون جایی شروع میشه که نمیدونیم:
                                              
به چی باید فکر کرد؟
                                   
از کجا باید عنوان برای فکر کردن اورد؟ 
                                
     و...
 
یادتون باشه شما اختیار افکارتون رو دارین اما من می خوام هر شنبه به صورت برنامه ریزی شده تو همین بلاگ براتون عنوان برای فکر کردن بذارم.عنوان هایی که فکر دانشمند ها رو به خودش مشغول میکرد.

کسایی هم که به نتیجه رسیدن.یا نظر بدن یا به میلم نتیجه هاشونو بفرستن تا هم نتیجه هاشون رو تو بلاگ بنویسم هم با هم بحث کنیم.  





نوع مطلب : علمی، 
برچسب ها : راه اسان برای لاغری، لاغری به وسیله ی فکر کردن، لاغری، راه لاغری، فكر، كمر بند های لاغری،
لینک های مرتبط :


سه شنبه 24 مرداد 1391 :: نویسنده : mohandes muosavi.h
سلام.
می دونستید ((غم آخرتون باشه)) یه فوشه؟
  
اره درست شنیدید. یه فوشه. در صورتی که همه فکر می کنن یه جمله احترام آمیز.
خب این هم اثباتشه: غم آخرتون باشه یعنی این که از این به بعد دیگه کسی از بستگانت نمیره.

از ان جایی که همه یه روزی ممیرن قضیه ی بالا در صورتی درست میشه که تو زود تر از بستگانت بمیری.
 
راستی
مرحوم شدن 306 نفر از هم ولایتی هاتون رو بهتون تسلیت میگم. انشااللاه غم آخرتون باشه.                                            





نوع مطلب : طنز و کاریکاتور، 
برچسب ها : ((غم آخرتون باشه)) یه فوشه.، مطلب جالب،
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 18 مرداد 1391 :: نویسنده : mohandes muosavi.h
 
  همان طور که میدانید مرغ از جمله پرندگانیست که بال دارد اما نمیتواند پروازکند.
اما جدیدن بخاطر یک جهش ژنتیکی مرغ بال درآورده بیا و ببین این هوا
و نتنها توانسته پروازکند بلکه مانند شاتل اوج هم گرفته به طوری که فقط دست بالایی ها به مرغ میرسد.
ما که این پایین مرغ را در آسمان ها هم نمی بینیم. البته خدا خیرش دهد حاجی محمود را که قول داده ماهواره امید را پرتاب کند برود دو بال مرغ را به یکدیگر بدوزد بلکه سقوط آزاد کرد و دست ما به آن برسد.


                                                      شاد باشید و خندان
                                                              مهندس





نوع مطلب : طنز و کاریکاتور، 
برچسب ها : جهش ژنتیکی مرغ، گرانی مرغ، مرغ هم پرواز می کند، مطب جالب در مورد گرانی مرغ،
لینک های مرتبط :




تصاویر جالب و مطالب بسیار زیبا
به وبلاگ خودتون خوش اومدین نظر یادتون نره .
درباره وبلاگ

با عرض سلام خدمت شما بازدید كننده گرامی :
در این وبلاگ سعی شده تا بهترین وجدیدترین مطالب و تصاویر طنز و علمی قرار داده بشه امیدوارم لذت ببرید
راستی بخش فروشگاه این وبلاگ تا ماه آینده آماده خدمت رسانی به شما بازدید كننده های گرامی با بهترین كیفیت و پایین ترین قیمت است .

مدیر وبلاگ : Hossein HT
نظرسنجی
شما هوادار کدام تیم هستید؟







شما هوادار کدام تیم هستید؟







شما هوادار کدام تیم هستید؟







شما هوادار کدام تیم هستید؟







شما هوادار کدام تیم هستید؟







شما هوادار کدام تیم هستید؟







آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

Top Blog
مسابقه وبلاگ برتر ماه

document.writeln('