تبلیغات
تصاویر جالب و مطالب بسیار زیبا - مطالب داستان
 
سه شنبه 3 اردیبهشت 1392 :: نویسنده : mohamad niakani





نوع مطلب : علمی، سیاسی، ترفند، خلاقیت، خلاقیت، خلاقیت، خلاقیت، خلاقیت، خلاقیت، تاریخی، تاریخی، تاریخی، داستان، داستان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 16 شهریور 1391 :: نویسنده : Mohammad HT

شیطان به حضرت یحیی گفت : می خواهم تو را نصیحت کنم !حضرت یحیی 
فرمود : من میل ندارم ولی می خواهم بدانم طبقات مردم نزد شما چگونه اند .
شیطان گفت :‌مردم از نظر ما به سه دسته تقسیم می شوند :
1) عده ای مانند شما معصومند ، ار آنها مایوسیم و می دانیم که نیرنگ ما 
در آنها اثر نمی کند.
۲) دسته ای هم بر عکس در پیش ما شبیه توپی هستند که به هر طرف 
می خواهیم می گردانیم
۳) دسته ای هم هستند که از دست انها رنج می بریم ؛ زیرا فریب می خورند؛
ولی سپس از کرده خود پشیمان می شوند و استغفار می کنند و تمام 
زحمات ما را به هدر می دهند دفعه دیگر که نزدیکه که موفق شویم ،؛ اما آنها 
دوباره به یاد خدا می افتند و از چنگال ما فرار می کنند . ما از چنین افرادی 
پیوسته رنج می بریم .




نوع مطلب : داستان، مذهبی، 
برچسب ها : جملات ناب، جملات زیبا، جملات آموزنده،
لینک های مرتبط :


سه شنبه 14 شهریور 1391 :: نویسنده : Mohammad HT




نوع مطلب : خلاقیت، متفرقه، داستان، 
برچسب ها : كار، نعل، میخ، اسب، كشور، سپاه، ارتش، نكات زندگی،
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 8 شهریور 1391 :: نویسنده : mohandes muosavi.h

جنگلبان


نویسنده: آرمین دیلمانی

         باد به شدت می وزید و دانه های درشت برف را به کلبه کوچک می کوبید. مثل پسربچه شر و سمجی به همه طرف برف پرانی می کرد و می خواست هر چه زودتر مسافرانی که جایی برای ماندن نداشتند را منجمد کند. چند شب بود که کولاک امان نداده بود. تمام زمین یکدست سفیدپوش شده بود. دیگر تشخیص راه و بیراه دشوار شده بود. خوشبحال گرگ ها! چوب بر سیبیلو با آن پالتوی پوست موش کورش نیز هر صبح می آمد و صدای اره برقی اش را بلند می کرد. اگر جنگلبان می فهمید پوستش را می کند و با کاه پر می کرد!

اما حالا که شب بود، فقط باد زوزه می کشید و خنجر های یخ زده اش را از لابلای الوار های پوسیده ی کلبه کوچک  پیرزن، به پشت گردنش می زد. او نیز مدام مجبور بود روانداز کوچکش را بالای گردنش بیاندازد و وقتی کمرش احساس سرما کرد دوباره آن را پایین بیاورد. باید از چوب بر خواهش می کرد کمی کلبه اش را تعمیر کند. اما او هیچوقت بدون مزد کاری نمی کرد.پیرزن هم که پولی نداشت. کمی روی صندلی اش جابجا شد و سرش را روی  دست های چروکیده و لاغرش که روی میز بودند گذاشت. چقدر گرسنه بود. چند روز بود که هیچ چیز نخورده بود. کاش نانوا کمی مروت داشت. دفعه پیش که برای گرفتن قرصی نان پیش او رفته بود، نانوا گفته بود که تا حسابش را صاف نکند، چیزی به او نخواهد داد. پیرزن هم دست از پا دراز تر برگشته بود. اگر جنگلبان بود، حتما پول لازم را به او می داد.

سرش را بلند کرد و به اطراف کلبه نگاهی انداخت  تا چیزی پیدا کند  و بجای پول به نانوا یا چوب بر بدهد. جلویش یک قفسه چوبی کوچک بود که از لای در نیمه بازش می توانست چند ظرف چینی ترک خورده را ببیند. سرش را چرخاند و به ذغال های نیمسوخته شومینه نگاه کرد. چهره سالخورده اش را در هم کشید و به آرامی از روی صندلی بلند شد. لنگان لنگان به سمت آن رفت. انبر را برداشت، یک دستش را به کمرش زد و خم شد و شروع کرد به سیخونک زدن به ذغال ها. وقتی خاکسترها ناامیدانه گر گرفتند، پیرزن انبر را به دیوار تکیه داد و سرش را بلند کرد و به قاب عکس کوچکی که روی طاقچه بود نگاه کرد.

تصویر سیاه و سفید، یک مرد جوان و تنومند را نشان می داد که روی اسکله ای جلوی یک دریاچه بزرگ ایستاده بود و پاچه های شلوارش را تا زانو بالا زده بود. از پررنگ تر بودن قسمتی از جلیقه و پیراهن او، کاملا مشخص بود که خیس شده است. در یک دستش قلاب ماهیگیری بلند  که به شانه اش تکیه داده شده بود ، و در دست دیگرش ماهی بزرگی به اندازه عرض سینه اش را نگه داشته بود. و بخاطر این موفقیت بزرگ ، به پهنای صورت می خندید. دیدن قهقهه آن مرد، نه تنها پیرزن را خوشحال نکرد، بلکه غباری از غم بر دلش نشاند. آخر اوشوهرش بود که چند سال پیش مرده بود.

پیرزن برگشت و به میز چوبی ساده ای که وسط کلبه گذاشته شده بود چشم دوخت. کنار میز یک صندلی سخت بیشتر نبود که تا چند دقیقه پیش روی همان نشسته بود. صندلی دیگری هم داشت که متعلق به شوهرش بود. اما آنرا قبلا سوزانده بود. کمی آنسو تر، سمت راست میز، که بیشتر کلبه را اشغال کرده بود، تخت سفت و ناراحتی بود که لحاف چهل تکه کهنه ای روی آن مچاله شده بود. قبلا کنار تخت یک میز کوچک داشت که آنرا هم... . اگر جنگلبان بود برایش هیزم تهیه می کرد و نمی گذاشت هیچکدام را از دست بدهد.

 پس هیچ چیز نداشت که بجای پول به چوب بر یا نانوا بدهد. اما مثل همیشه نگاهش به سمت حلقه طلایی گران قیمتی معطوف شد، که در انگشت لاغرش لق می خورد. نه! این تنها یادگار شوهر مرحومش بود. نمی توانست آنرا از خود دور کند. برای این که فکر فروش حلقه از سرش بیرون رود، تصمیم گرفت یک نوشیدنی گرم برای خودش درست کند. چای کاج، همیشه آرام اش می کرد. کنار شومینه صبر کرد تا پشت اش کمی گرم شود. سپس آرام جسم نحیفش را به سمت قفسه ظروف کشید. در آن را باز کرد و رویش را برگرداند. نمی خواست چشمش به دو کاسه ترک خورده، یک کتری سیاه شده و لیوان سفالی آبی، که رنگ جای جای آن کنده شده بود، بیاوفتد. کور کورانه درون قفسه دست کشید و بعد از بی خانمان کردن یک عنکبوت، کتری و لیوان را برداشت و در قفسه را به هم کوبید. صدای آن انگار چیزی را در گوش پیرزن فریاد کرد. چون او برای چند لحظه با نا امیدی به دیوار پر از درز روبرویش چشم دوخت. او که آب نداشت! و تا چشمه نزدیک کلبه اش هم کلی راه بود. آنهم در این برف و بوران! سپس لبخند کوچکی بر لبان بیرنگ اش نقش بست، که نه از سر شادی بود. با خود فکر کرد اتفاقا تنها چیزی که دارد آب است.

به سمت در قدم برداشت. به میز که رسید لیوان را روی آن گذاشت و با کتری جلوی در بسته ایستاد. اگر جنگلبان بود نمی گذاشت ذخیره آب اش تمام شود. به محض اینکه در  را باز کرد، باد و برف که پشت در کمین کرده بودند چون دزدان ویرانگری به کلبه کوچک هجوم آوردند و به سر و صورت پیرزن سیلی زدند و برف هایی که به در تکیه زده بودند، بی تعارف روی پادری کهنه و کثیف ولو شدند. پیرزن چهره اش را در هم کشید و چشمانش را تنگ کرد تا دانه های تیز برف به آن ها وارد نشود. با شجاعتی که در خود سراغ نداشت، قدمی به بیرون نهاد. پاهایش تا ساق در برف فرو رفت. در را پشت سرش بست. صورتش می سوخت و سرما تا مغز استخوانش نفوذ می کرد. سعی می کرد هرچه زود تر این شکنجه را تمام کند. پیرزن نمی توانست تکان بخورد. مثل بید می لرزید و کتری در  دستش تکان می خورد و تلق و تولوق می کرد.

در کتری را باز کرد و روی برف ها انداخت. کمی خم شد و با دستش شروع به ریختن برف در کتری کرد. پیرزن سعی می کرد از لرزش دستان قرمز و سوزناکش جلوگیری کند. با این حال  بیشتر برف ها از دستش به زمین می ریخت. پس از چند دقیقه که کتری پر شد، او برای هدف دوم خویش به پیش رفت. برگ کاج! اما چیزی که بیشتر از همه می خواست برگشتن کنار شومینه اش بود. هر طور شده خود را به نزدیک ترین درخت کاج رساند. پایینی ترین شاخه آنرا تکان داد تا توده ی برف روی آن بریزد. سپس یک دسته برگ را محکم گرفت و با تمام توان کشید.

همه چیز در چند لحظه اتفاق افتاد. سوزش فجیعی در انگشتانش حس کرد و صدای جیغ بنفش وحشتناکی جنگل را از جا پراند. پیرزن، کتری و برگ ها را پرتاب کرد و ضجحه زنان به دست خون آلودش نگاه کرد. چند قطره روی زمین ریخت و برف های جلوی پایش را چون نمکزاری کرد که در آن لاله روییده باشد. پیرزن ، که اشک هایش قبل از رسیدن به زمین یخ می زدند، روی لاله زار افتاد و ساق های نحیفش تا زانو زیر برف فرو رفت. دیگر نای حرکت نداشت. پا هایش داشتند یخ می زدند و باد همچنان خنجر هایی از جنس یخ را به چشمش فرو می کرد.

اگر جنگلبان بود، نمی گذاشت هیچکدام از این اتفاق ها بیفتد. اما از جنگلبان فقط یک عکس سیاه و سفید روی طاقچه باقی مانده بود.


هر کی نظر نده...!




نوع مطلب : داستان، طنز و کاریکاتور، 
برچسب ها : شعر سنتی، شعر نیمایی، موج نو، داستان کوتاه، شعر سپید، اخرین سروده، داستان غم انگیز،
لینک های مرتبط :


سه شنبه 30 خرداد 1391 :: نویسنده : Hossein HT
هنگام غروب، پادشاه از شکارگاه به سوی ارگ و قصر خود روانه می شد . در راه پیرمردی دید که بارسنگینی از هیزم بر پشت حمل میکند لنگ لنگان قدم بر میداشت و نفس نفس صدا میداد پادشاه به پیرمرد نزدیک شد و گفت :...

ادامه داستان


نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها : هم نوع، داستان، پیرمرد، گاری، پادشاه،
لینک های مرتبط :


سه شنبه 30 خرداد 1391 :: نویسنده : Hossein HT
 

پادشاهی دو شاهین کوچک به عنوان هدیه دریافت کرد. آنها را به مربی پرندگان دربار سپرد تا برای استفاده در مراسم شکار تربیت کند. یک ماه بعد، مربی نزد پادشاه آمد و گفت که یکی از شاهین‌ها تربیت شده و آماده شکار است اما نمی‌داند چه اتفاقی برای آن یکی افتاده و از همان روز اول که آن را روی شاخه‌ای قرار داده تکان نخورده است.



ادامه داستان


نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها : پادشاه، داستان، شاهین، پرنده،
لینک های مرتبط :


شنبه 30 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : mohamad niakani


یه بازاریابِ جارو برقی درِ یه خونه ای رو میزنه، و تا خانمِ خونه در رو باز میکنه قبل از اینکه حرفی زده بشه، بازاریاب میپره تو خونه و یه کیسه کود گاوی رو روی فرش خالی میکنه
 


ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها : بازار، یاب، جارو، برقی،
لینک های مرتبط :


شنبه 30 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : mohamad niakani
روزی مردی به سفر میرود و به محض ورود به اتاق هتل ، متوجه میشود که این هتل
به کامپیوتر مجهز است . تصمیم میگیرد به همسرش ایمیل بزند . نامه را مینویسد
اما


ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها : نامه، ای، از، هتل، یا، اون، دنیا،
لینک های مرتبط :


شنبه 30 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : Hossein HT

What do you think is the right name for the gulf ?
Persian Gulf خلیج فارس
Arabian Gulf الخلیج العربی
 
View 2012 results
? What do you think is the right name for the gulf 


سلام 
به تازگی نظر سنجی درحال برگزاری است كه نتیجه آن نام خلیج فارس را در گوگل مشخص میكند پس حتما رای دهید تا درصد نام "خلیج فارس " بیشتر شود 
از قسمت بالا میتوانید رای دهید و همین طور میتوانید برای ورود به سایت برگزار كننده این نظر سنجی از اینجا وارد شوید :
به دوستان خود خبر دهید 
 در نظر سنجی جدید این سایت برسر مالكیت جزیره ابوموسی هم رای دهید

    
Who does it belong to?
Iran ایران
UAE الامارات
 
View results





نوع مطلب : زبان انگلیسی، تاریخی، فیلم و كلیپ، شیطان پرستی، متفرقه، داستان، ورزشی، مذهبی، علمی، سیاسی، طنز و کاریکاتور، موبایل، 
برچسب ها : خلیج، فارس، عربی، ابوموسی، رای گیری، انتخابات، جزیره،
لینک های مرتبط :


شنبه 9 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : Hossein HT

داستان بادکنک فروش
 
در یک شهربازی پسرکی سیاه پوست به مرد بادکنک فروشی نگاه می کرد. بادکنک فروش برای جلب توجه یک بادکنک قرمز را ...


ادامه داستان


نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 6 فروردین 1391 :: نویسنده : Hossein HT



راز نگهدار باشیم

در یک دهکده ای دور افتاده دو تا دوست زندگی می کردند. یکی از اونها جانسون و دیگری پیتر بود. این دو تا از کودکی با هم بزرگ شده بودند. آنقدر این دو دوست رابطه خوبی با هم داشتند که نصف اهالی دهکده فکر میکردند که ِاین دو نفر با هم برادرند. با این حال که هیچ شباهتی به هم نداشتند.


ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 6 فروردین 1391 :: نویسنده : Hossein HT




شما فکر میکنید که این یک قورباغه است و من فکر می کنم که این یک اسب است!






کمی صبر کنید....







نکته اخلاقی: همانطور که بصورت واضح در تصویر بالا مشاهده میکنید، باید به نظرات و عقاید یکدیگر احترام بگذاریم.




نوع مطلب : متفرقه، داستان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




تصاویر جالب و مطالب بسیار زیبا
به وبلاگ خودتون خوش اومدین نظر یادتون نره .
درباره وبلاگ

با عرض سلام خدمت شما بازدید كننده گرامی :
در این وبلاگ سعی شده تا بهترین وجدیدترین مطالب و تصاویر طنز و علمی قرار داده بشه امیدوارم لذت ببرید
راستی بخش فروشگاه این وبلاگ تا ماه آینده آماده خدمت رسانی به شما بازدید كننده های گرامی با بهترین كیفیت و پایین ترین قیمت است .

مدیر وبلاگ : Hossein HT
نظرسنجی
شما هوادار کدام تیم هستید؟







شما هوادار کدام تیم هستید؟







شما هوادار کدام تیم هستید؟







شما هوادار کدام تیم هستید؟







شما هوادار کدام تیم هستید؟







شما هوادار کدام تیم هستید؟







آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

Top Blog
مسابقه وبلاگ برتر ماه

document.writeln('